العلامة المجلسي (مترجم :عطاردى)

483

بحار الأنوار (ج64) (ايمان و كفر) (فارسى)

غلامان من دنبال آتش بودند ، در ميان همسفران ما مردى از اهل بصره بود ، هنگامى كه مرا مشاهده كرد گفت : ابو الحسن آمد و با خود آتش آورد ، بصرى اين را مىگفت تا من نزديك شدم بصرى آمد و دست بر آتش نهاد دست او را نسوخت و غلامان من هم در آن گرمى نديدند . بعد از مدتى آن نور خاموش شد ، بار ديگر روشن گرديد و بعد خاموش گشت تا در مرتبه سوم كه ديگر روشن نگرديد ، ما بعد از اين نگاه كرديم و در مسواك اثرى از آتش و حرارت نديديم ، و يا چيزى كه در آن اثرى از سوختن باشد مشاهده نكرديم . من مسواك را بدست گرفتم و آن را مخفى داشتم و در سال 226 بعد از شهادت حضرت جواد به امام هادى عليه السّلام تقديم كردم و جريان را به آن حضرت عرض نمودم ، امام عليه السّلام آن را از من گرفت و آن را از هم باز كرد و در آن نگريست . امام عليه السّلام فرمود : اين نور است ، گفتم آرى اين نور است ، فرمود : چون شما ميل به اهل بيت عليهم السّلام داريد و از من و پدرانم اطاعت مىكنيد ، لذا خداوند آن را به شما نشان داده است . 19 - صفوان جمال گويد : امام صادق عليه السّلام فرمود : همه اشياء در برابر مؤمن خشوع مىكنند و همه چيز از وى مىترسند ، بعد از آن فرمود : هر كس دلش براى خداوند خالصانه كار كرد خداوند همه چيز را از وى مىترساند ، حتى درندگان و خزندگان زمين و پرندگان آسمان و ماهيان دريا هم از او مىترسند . يكى از خواص على عليه السّلام و ياران آن حضرت در حال سجده بود كه يك مار بزرگى بر گردن او حلقه زد ولى او سجده‌اش را ترك نكرد و از عبادت خود دست برنداشت ، تا مار خود از گردن او جدا شد و اين به فضل و عنايت خداوند بود . روايت شده على زاهد از اولاد امام حسن مجتبى عليه السّلام در حال نماز ايستاده بود كه ناگهان مار بزرگى از بالاى كوهى سر از پر شد و از جامه‌هاى او بالا رفت ، و بعد از گردنش وارد بدن او شد و بعد از آن از زير لباس او بيرون شد و در حال او تغييرى پيدا نشد .